خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۲۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در رهش جان دادم اما هرکه دلبر بایدشهرنفس عمری درین ره جان دیگر بایدش
۲
بهر جانان غرق اشکم گر ببینی ترمیاکی براندیشد ز دریا آنکه گوهر بایدش
۳
آن ستمکاری کش از آزار یاران باک نیستاز برای امتحان یاری ستمگر بایدش
۴
هرکه بسته از تو جامی بی تو ز آن پس جاودانجای می خارا به مینا خون به ساغر بایدش
صفحهٔ ۱ از ۳