خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۲۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نهادی بر دلم دردی که درماندم به درمانشفکندی در سرم شوری که ممکن نیست سامانش
۲
نهادم روی در راهی که آغاز است انجامشدر افتادم به دریایی که پیدا نیست پایانش
۳
فلک دیوی است افسون فر مشو غافل ز نیرنگشزمین زالی است زیور گر مباش ایمن ز دستانش
۴
به جامش خون زهرآمیز و انگاری که آن آبشبخوانش لخت مرگ آویز و پنداری که آن نانش
صفحهٔ ۱ از ۲