خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۲۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به گردون رشته تا زان دو زلف پر شکن دارمچرا بر وش یک مومنت از مشک ختن دارم
۲
دل از چاه زنخدانت برآید کی معاذ اللهز پیچان طره ات با آنکه صد مشکین رسن دارم
۳
نباشد چشم درماندم ز جایی درد عشقت راکجا مرهم پذیر افتد چنین زخمی که من دارم
۴
چو دل تا در بغل نارم به یک پیراهنت با خودچو گل هر روز چاک از داغ رویت پیرهن دارم
صفحهٔ ۱ از ۳