خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۳۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا چون شمع هرشب سوختن و آنگه سحر مردنبس آسان است و مشکل بی تو روزی را به شب بردن
۲
نمی کردم تمنای هلاک خویشتن باریاگر می بود ممکن در فراقت زندگی کردن
۳
چو صیادم تویی از بخت خود شادم خوشا خونیکه زیبد آب آن شمشیر و گردد زیب آن گردن
۴
کجا صیدی اسیر افتد چو من در قید صیادانکه غم ناکم به آزادی و خرسندم به آزردن
صفحهٔ ۱ از ۳