خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۳۲۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفت در پا از سر زلفش دل مفتون منشد به خاک از برج عقرب کوکب وارون من
۲
تیغ برمن راند و زخم کاریش برغیر خوردتازه دیگر بر دمید این اختر از گردون من
۳
زد به ما پیکان و خون مدعی بر خاک ریختوین لعب نبود عجب از بخت نامیمون من
۴
داشت بدنامی که قتلم را به هجران واگذاشتورنه دلبر دامن آلودی خود اندر خون من
صفحهٔ ۱ از ۳