شعر را زندگی کن
خلوتی با کوهی

شمارهٔ ۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شب رفته ایم در سر زلف توچون صبازلفت به تاب گفت که درویش مرحبا
۲
چشمش بغمزه گفت چرا دیر آمدیبکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا
۳
دیدم عیان بدیده او آن جمال رااو بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا
۴
جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کردآخر بخنده های شکر بار جان فزا
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth