خلوتی با کوهی
شمارهٔ ۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف بر دوش و به شب چون مه تابان میرفتاشکم از دیده چو استاره به عمان میرفت
۲
همه ذرات جهان روشن و نورانی شدگرچه خورشید نظرباز درخشان میرفت
۳
آن حقیقت که دگر نیست جزا و موجودیدیدمش زود که در صورت انسان میرفت
۴
مردم چشم همه او است چو انسان العینعین اعیان شده در دیده اعیان میرفت
صفحهٔ ۱ از ۲