خلوتی با کوهی
شمارهٔ ۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشتتا ابد هم دل تمنای رخ دلدار داشت
۲
یار باری دان دل و جان ابد را تا ازلپادشاه لامکان چون از مکانها عار داشت
۳
تا که هست از کفر و ایمان چشم کافر کیش اوبر میان پیر مغان از زلف او زنار داشت
۴
تا که معنی هو فی شان بدانستم که چیستلحظه لحظه جعد او با زلف او در کار داشت
صفحهٔ ۱ از ۳