خلوتی با کوهی
شمارهٔ ۱۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همچو روغن سوخت جانم تا شدی روشن چو شمعبر سر ما هر شبی تا صبحدم در پیش جمع
۲
گر تمنای وصال یار داری همچو ماباید از دنیی و عقبی برگذشت از چشم جمع
۳
از نوافل می شود حق بنده را بشنو حدیثهم تکلم هم بشر هم بطش سبع آنگاه شمع
۴
کوهیا شکر خدا باری که از روز ازلتافت از خورشید روی ماه برجان تو لمع
صفحهٔ ۱ از ۱