خلوتی با کوهی
شمارهٔ ۲۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش از صومعه در میکده رفتم سحریتا بیابم ز خرابات نشان و خبری
۲
بر در دیر مغان مغبچگان را دیدمآن یکی بود چو خورشید و دگر چون قمری
۳
از سر صدق و صفا دست در آغوشم کردسینه بر سینه من زد ز صفا سیم بری
۴
بوسه ها بر لب من داد و قدح پیش آوردگفت ما را به جز این نیست بعالم هنری
صفحهٔ ۱ از ۲