خلوتی با کوهی
شمارهٔ ۲۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحریرو که از حسن گل و درد دلم بیخبری
۲
همه فریاد و فغان تو برای دل تستعاشقی بر دل خود در گل اگر می نگری
۳
بلبلش گفت بلی در دل خویشم عاشقزانکه در جان و دلم نیست بجز گل دگری
۴
از میان غنچه سیراب لب خود بگشودگفت ای باد صبا چند کنی پرده دری
صفحهٔ ۱ از ۲