شعر را زندگی کن
خلوتی با بلند اقبال

شمارهٔ ۵۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفتم چه علاج است مرا گفت وصال استگفتم به وصال تو رسم گفت خیال است
۲
در هجر رخ دوست مرا عمرفزون شدروزیش چوماهی شده ماهیش چو سال است
۳
گفتم که صبوری کنم از هجر دلم گفتاز من مطلب صبر که این امر محال است
۴
لب تشنه چنانم به وصالش که توگوئیمستسقیم و او به مثل آب زلال است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth