خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۲۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمودکز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود
۲
سر تا به پا ز آتش عشق تو تا به صبحمی سوختم چوشمعی وپیدا نبود دود
۳
چشمم هر آنچه خون ز دلم می نمودکمعشق رخ تو خون به دلم باز می فزود
۴
می بود خون دیده روان ازکنار منمانند آب سیل که گرددروان به رود
صفحهٔ ۱ از ۲