خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۲۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
داده شه فرمان که مستان را نمایند احترامشد خبر گویا ز چشم مست آن ماه تمام
۲
روز نوروز و شب یلداست چهر و زلف اوکس ندارد یاد با هم هیچ سال این صبح وشام
۳
هر سیه بختی زند تهمت به چرخ نیلگوننیلگون بخت من است از آن خط فیروزه فام
۴
ماه بودی چون رخت گر ماه را بودی دو زلفسرو گشتی چون قدت گر سرو را بودی خرام
صفحهٔ ۱ از ۳