خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز حال من خبرت نیست کز فراق تو چونمهمی ز بسکه کنم گریه غرق لجه خونم
۲
که تا به زلف چو زنجیر توکنند به قیدمهمیشه با دل پرخون به درس ومشق جنونم
۳
علاج درد دل از غم سکون وصبر شد اماکنم چه چاره که از دست رفته صبر وسکونم
۴
ز قید مهر توهرگز برون نمی رودم دلز قیدعالم امکان اگر کنند برونم
صفحهٔ ۱ از ۲