خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویممن بدوگویم بیا تا زاینجهان بیرون رویم
۲
هر دوحیرانیم وسرگران به کارخویشتنراه دور و پای لنگ وتوشه ای نه چون رویم
۳
نیست چون پائی به زانو ره رویم وخون دلقوت جان سازیم وزاینجا با دل پرخون رویم
۴
بوی لیلی برمشام ما نیامد ز این دیارتا به هر جائی که لیلی هست چون مجنون رویم
صفحهٔ ۱ از ۲