خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای دل چنین بازی مکن با طره طرار اوماری است پیچان طره اش اندیشه کن از مار او
۲
عنبر فراوان گشته است از زلف عنبر ریز ویشکر چه ارزان گشته است از لعل شکر بار او
۳
گفتم دهی بوسی به من گفتا دهم ندهم به مفتآسوده دل گردیده ام ز اقرار واز انکار او
۴
از راست و ز چپ زلف او بردوش زناری کندترسم مرا ترسا کند آن زلف چون زنار او
صفحهٔ ۱ از ۲