خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۴۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زدهویا به عارض گلرنگ خودگلاب زده
۲
چه تیغ ها که ز مژگان کشیده بر مریخچه طعنه ها که زطلعت برآفتاب زده
۳
منجم آمد وگفتا نبودوقت خسوفبگفتمش که مه من به رخ نقاب زده
۴
عجب نگر که به رخ ساخته است زلف از مشکعجب تر اینکه گره ها به مشک ناب زده
صفحهٔ ۱ از ۳