خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۴۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته اییاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای
۲
نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاببرقع از گیسوی خود بیهوده بر روبسته ای
۳
گر ز حنا دلبران سر پنجه رنگین می کنندتو خضاب از خون دلها تا به بازو بسته ای
۴
رهزنان از یک طرف بندند ره بر کاروانتو پی تاراج دلها ره ز هر سو بسته ای
صفحهٔ ۱ از ۲