شعر را زندگی کن
خلوتی با بلند اقبال

شمارهٔ ۴۳۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستیبودچشم تومست ومی کند زلف تو بدمستی
۲
دل ازدست چو توماهی کجا کی جان برد سالمکهگرماهی شود زلف تو او رامی کند شستی
۳
عجب بد عهد و بی مهری چومریخی ومه چهریبه من عهدی که بستی بی سبب بهر چه بشکستی
۴
ز اشک وچهره دارم سیم و زر افزون تر از قاروندهم گر خرقه رهن باده نبود از تهی دستی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth