خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۵
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روز وشب پیدا ز چهر و طره دلدار شدآن یک از بس گشت روشن این یک از بس تار شد
۲
بود یوسف دلبر مارا غلام از جان ودلخواست چون بفروشدش ناچار در بازار شد
۳
قوت جانها چهر او درقحط شدنبودعجبگر نهار وش ام ماهم روی وموی یار شد
۴
آن صنم را درکلیسا چون گذاری اوفتادبت پرستان را رخش بت طره اش زنار شد
صفحهٔ ۱ از ۱۱