خلوتی با صابر همدانی
شمارهٔ ۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن استما ارادت پیشه گان، را چشم خاطر روشن است
۲
آسمان گر روز و شب روشن بود از مهر و ماهبزم ما از روی باران معاشر روشن است
۳
همدم شب زنده داران شو، که روشندل شویشب دل آئینه از شمع مجاور روشن است
۴
هرکجا بگذاشت پا، جانانه بنهادیم چشمچشم ما عشاق، زین کحلالجواهر روشن است
صفحهٔ ۱ از ۲