خلوتی با وفایی شوشتری
شمارهٔ ۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا بدان زلف سیه دست تمنّا زدهایمخویش را، بر سپهی با تن تنها زدهایم
۲
بر سر کوی خرابات در اوّل سودادفتر و سبحه و سجّاده به صهبا زدهایم
۳
ما از آن باده کشانیم که از روز نخستخُم و خمخانه می و میکده یکجا زدهایم
۴
رشحهٔ بحر وجودیم و همانند حُبابخیمهٔ هستی خود، بر سر دریا زدهایم
صفحهٔ ۱ از ۳