خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۱۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر نداردمن و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
۲
من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغمکه سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد
۳
همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارمچه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
۴
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکّرستانهمه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
صفحهٔ ۱ از ۲