شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

شمارهٔ ۱۳۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بودکه سرگذشت فراق تو بر زبانم بود
۲
شد آتش جگرم پیش مردمان روشنز خون گرم که در چشم خونفشانم بود
۳
به التفات تو دارم امیدواریهاولی ز خوی تو ایمن نمی‌توانم بود
۴
ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با توکدام روز دگر اینقدر فغانم بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth