شعر را زندگی کن
خلوتی با جیحون یزدی

شمارهٔ ۴۱ - ممدوح این قصیده معلوم نیست

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای بروی و خوی تو برج مه و چرخ اثیروی بخوبی زهره ات مزدور خورشیدت اجیر
۲
چهر تو شیریکه از آن شیر پیدا رنگ خونلعل تو خونیکه درآن خون نهفته بوی شیر
۳
کوته اندر پیش دلجو قامتت سرو بلندتیره اندر نزد نیکو عارضت بدر منیر
۴
این رخست اندر نقابت یا که ماه اندر قصباین قداست اندر قبایت یا که سرو اندرحریر
صفحهٔ ۱ از ۸
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth