خلوتی با جیحون یزدی
شمارهٔ ۷۴ - وله
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا که چون تیر از کمان رفت آن بت رعنای مندور از ابرویش کمان شد قدّ تیرآسای من
۲
چشم من دریا و زلفش عنبر سارا و لیکغایب از دریای من شد عنبر سارای من
۳
تا چه کردم من به این گردوی مینایی که بازسنگ زد در کاخ مینوفام بر مینای من
۴
کبک شاهینگیر من زد سوی دیگر بوم پربیسبب در قاف غم نی عزلت عنقای من
صفحهٔ ۱ از ۵