خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۲۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوزوز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز
۲
سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنانجان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز
۳
ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کنخوب میگویی ولی او را نمیدانی هنوز
۴
گرچه عمری شد که کشت از درد استغنا مرادر رخش پیداست آثار پشیمانی هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲