خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۲۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ
۲
بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خودورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ
۳
سخن را شسته دفتر بر سر آب فراموشیچو گل از پای تا سر گوش اما از زبان فارغ
۴
کمان را زه بریده، تیر را پیکان و پر، کندهسپر افکنده خود را کرده از تیر و کمان فارغ
صفحهٔ ۱ از ۲