خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خال او در بند آن زلف چو شست افتاده استمژده باد ای دل که دزد من به دست افتاده است
۲
بر سرش خورشید همچون ذره می آید به رقصهر که درین کوی همچون خاک پست افتاده است
۳
از در میخانه تا آن شوخ چشم من گذشتساغر از خود رفته است و شیشه مست افتاده است
۴
از ته دل سوخته بر حال من همچون کبابدیده هر کس که با آن می پرست افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲