خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از غم دلی که آب نشد سد آهن استچشمی که خون نریخت سزاوار بستن است
۲
بیهوده ما چو لاله گریبان دریده ایمدر گلشنی که خنده گل چاک دامن است
۳
دور از قدح تو میکده دشتی است پر ز خوندر چشم میکشان خم می چاه بیژن است
۴
امروز گلستان ز قفس تنگ تر شد استمرغان باغ را هوس پر شکستن است
صفحهٔ ۱ از ۳