شعر را زندگی کن
خلوتی با سیدای نسفی

شمارهٔ ۱۵۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا هوایت بر سر باد صبا افتاده استبرگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است
۲
تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتابماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است
۳
زرد رویی می کشم هر روز از دون همتانبرگ کاه من به دست کهربا افتاده است
۴
در چمن بال و پر قمری به یاد مقدمتبر زمین مانند نقش بوریا افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth