خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از رخت میخانه امشب آنقدر مسرور بودجام می موسی و خم باده کوه طور بود
۲
هر سر مو بر تنم می کرد کار نیشترگوشه آسایش من خانه زنبور بود
۳
باده نوش من کجا بودی که امشب تا سحرکام من تلخ و دماغم خشک و بختم شور بود
۴
ای خوش آن شبها که در بزم تو تا هنگام صبحبر سر من آفتاب و در کنارم حور بود
صفحهٔ ۱ از ۳