خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفیق از کف مده دشمن اگر خواهی زبون گرددتو را سوزن به دست افتاد خار از پا برون گردد
۲
به حال خوشه چینان آسیا را نیست پرواییبه گرد خرمن ایام چرخ نیلگون گردد
۳
به صحرا کرده مأوا گردباد از بی سرانجامیتهیدستی به دنیا جوی اسباب جنون گردد
۴
طلب کن همدم یک دل به خود چون شیشه ساعتبه هر جا گر روی ریگ بیابان رهنمون گردد
صفحهٔ ۱ از ۳