خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سرمه در چشمی نمی بینم که خاموشم کندباده از جامی نمی نوشم که مدهوشم کند
۲
می کشم خمیازه همچون هاله شبها تا به روزچرخ شاید ماهرویی را در آغوشم کند
۳
کرده ام چون سرو نام خود به آزادی علمکیست چون سنبل غلام حلقه در گوشم کند
۴
می روم تنها به هر سو ترک بدمستی کجاستدل ز دست من رباید غارت هوشم کند
صفحهٔ ۱ از ۲