خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۳۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شکایت نامه آن روی چون گل بود در دستمقلم در ناله چون منقار بلبل بود در دستم
۲
سحر زلف تو از روی تصور شانه می کردمبه گردن داشتم زنجیر و سنبل بود در دستم
۳
به بزم می پرستان دوش رفتم همره ساقیز شب تا صبحدم جام توکل بود در دستم
۴
چو شبنم باغبان از چشم خود می داد آب منبسان غنچه گل کیسه پل بود در دستم
صفحهٔ ۱ از ۲