شعر را زندگی کن
خلوتی با سیدای نسفی

شمارهٔ ۴۶۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از مربی بس که رم خورده دل بدخوی منمتکا تاری بود چسبیده بر پهلوی من
۲
می کند فرزند ناقابل پدر را منفعلگریه از بی حاصلی پا می نهد بر روی من
۳
غنچه خسپی فارغم کرد از در ارباب جودصندل دردسرم شد کنده زانوی من
۴
از دل خود روزگاری شد نمی یابم خبرشد بیابان مرگ همچون گردباد آهوی من
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth