خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲ - چرچین فروش
شهر آشوب
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به کف چقماق چون برگیرد آن چرچین فروش منرسد چون سنگ آواز خریداران به گوش من
۲
ز عکس او دکان از بس که چون آئینه روشن شدندارد طاقت نظاره او چشم و هوش من
۳
روم در پیش او هر روز پرسم نقد هر جنسیبود افزونتر از سوداگران جوش و خروش من
۴
به دستش سیدا چون شانه را با صد زبان بینمدر آید در سخن از رشک لبهای خموش من
صفحهٔ ۱ از ۱