خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانتزیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
۲
گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسماغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت
۳
صد سنک جفا هر دم گردون زندش بر سرآنرا که بود شوری از بستهٔ خندانت
۴
خواهی شب مشتاقان گردد همه صبح ایمهدر اول شب بگشا از مهر گریبانت
صفحهٔ ۱ از ۳