خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۱۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مردم چشم تو نازیم که در پرده درندواندر آن پرده ز مردم بملا پرده درند
۲
دهنت هیچ و از آن هیچ بعشاق چنانکار تنک است که از هستی خود بیخبرند
۳
رسته گرد لب شیرین تو خط مشگینیا که موران سیه جمع بدور شکرند
۴
رنج خود کم کن و عشاقت از این بیش مکشزانکه این طایفه را هر چه کشی بیشترند
صفحهٔ ۱ از ۲