شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - قصیده

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزارمن خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار
۲
چند ما را ز جفای تو دَوَد اشک به رویما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار
۳
از جفا گر غرضت ریختن خون من استپا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر
۴
گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدمجُرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth