شعر را زندگی کن
خلوتی با صغیر اصفهانی

شمارهٔ ۱۱ - قافلهٔ سوداگر

مثنویات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
قافله‌ای بست پی سود بارعزم سفر کرد ز شهر و دیار
۲
لیک بد آن مرحله پرخوف و بیمدزد در آن بادیه دایم مقیم
۳
مردم آن قافله از بیم مالهیچ نگشتند تهی از ملال
۴
غیر یکی زان همه کوشاد بودجان وی از قید غم آزاد بود
صفحهٔ ۱ از ۷
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth