شعر را زندگی کن
خلوتی با صغیر اصفهانی

شمارهٔ ۵۹ - حکایت

مثنویات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شنیدم که مردی سعادت نصیببه شهری درآمد وحید و غریب
۲
قضا باز دولت بد اندر هواکه تا خود نمایند سلطان که را
۳
غریبانه آن مرد در فکر بودکه ناگه بسر بازش‌ام د فرود
۴
نشاندند مردم به تخت زرشنهادند تاج شهی بر سرش
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth