خلوتی با فصیحی هروی
شمارهٔ ۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کارم چو زلف یار پریشان و در هم استصد بحر خفته در جگر و دیده بینم است
۲
یک دیده از برای تماشا کفایتستلیک از برای گریه هزار ار بود کم است
۳
با انقلاب دهر چه سازم که درد دوستدیروز ریش بوده و امروز مرهم است
۴
نشکفته بهترم بگذار ای صبا مراکاین غنچه همچو داغ پر از دود ماتم است
صفحهٔ ۱ از ۳