خلوتی با فصیحی هروی
شمارهٔ ۱۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب که جانم خسته از بیم وداع یار بودنالههای خفته در دل بر لبم بیدار بود
۲
لخت لخت دل ز مژگان سوی چشمم بازگشتبینوا گویی چو من لب تشنه دیدار بود
۳
کاروان گریه گویی از جگر آمد که دوشقطرههای اشک ما را نالهها در بار بود
۴
دامنم از پارههای دل گلستان گشت آهیاد روزی کز تماشا دیدهام گلزار بود
صفحهٔ ۱ از ۲