خلوتی با فصیحی هروی
شمارهٔ ۲۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختنهیچ کم نبود ز خون صد مسلمان ریختن
۲
جان فدای قاتلی کز حیرت نظارهاشزخم ما را شد فرامش خون به دامان ریختن
۳
نیم بسمل میطپم در خاک و خون ز آن رو هستآن قدر جان کش توان در پای جانان ریختن
۴
بس که اشکم بازپس گردد ز بیم خوی اوخواهدم خون دیگر از چاک گریبان ریختن
صفحهٔ ۱ از ۲