خلوتی با وحشی بافقی
ناقهٔ خیال در وادی سخن راندن و لعبت نظم را در هودج اندیشه نشاندن در رفتن ناظر از اقلیم وصال و خیمه زدن در سرمنزل رنج و ملال
ناظر و منظور
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سفر سازندهٔ این طرفه صحرابه عزم کارسازی زد چنین پا
۲
که چون دستور از آن راز آگهی یافترخ از ذوق بساط خرمی تافت
۳
به خود زد رأی در تغییر فرزندکه گر بگذارمش در خانه یک چند
۴
به رسوایی شود ناگه فسانهفتد افسانهٔ او در میانه
صفحهٔ ۱ از ۱۱