شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

گرمی شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن و مرغ آبی از غایت گرما منقار از هم گشادن و رفتن شاهزاده از مصر به سبزه‌زاری که از لطف نسیم او روح مسیحا تازه گشتی و با فیض چشمه‌سارش خضر از آب زندگانی گذشتی

ناظر و منظور

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به جست و جوی آن مجنون گمنامزند اینگونه گویای سخن گام
۲
که چون از گرمی این مشعل زرجهان گردید چون دریای آذر
۳
تو گفتی مهر کز افلاک بنمودز آتشگاه دوزخ روزنی بود
۴
فلک را گرمی خور سوخت چندانکه با خاک سیه گردید یکسان
صفحهٔ ۱ از ۱۰
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth