خلوتی با وحشی بافقی
بخش ۸ - حکایت
فرهاد و شیرین
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به حَربا گفت خفاشی که تا چندسوی خورشید بینی دیده دربند
۲
ازین پیکر که سازد چشم خیرهچرا عالم کنی بر خویش تیره
۳
ز نشترهاش کاو الماسِ دیدهستبه غیر از تیرگی چشمت چه دیدهست
۴
چه دیدی کاینچنین بیتابی از ویتپان چون ماهی بیآبی از وی
صفحهٔ ۱ از ۵