خلوتی با وحشی بافقی
بخش ۱۸ - حکایت
فرهاد و شیرین
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی صیاد مرغی بستهپر داشتبه بستان برد و بند از پاش برداشت
۲
زدندش طایران بوستانیصلای رغبت همآشیانی
۳
چو پر زد دید بال خویش بستهعدوی خانه در پهلو نشسته
۴
برآورد از شکاف سینهٔ خویشصفیری پرخراش از سینهٔ ریش
صفحهٔ ۱ از ۲